شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
232
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
هيچ كس بر وى تضييقى نكرده و اعتراض نجسته ، و حكم او در آنچه بشهوات نفس و لذّات بدن صرف كرده است نافذ است ، چرا در چيزى كه بما تعلّق دارد نافذ نباشد ؟ عاقبت بران قرار [ گرفت ] كه بيست هزار دينار وزن كنند و بسپارند ، و در ده هزار ديگر مهل گيرند و با سلطان مشاورت [ كنند ] . همان روز زر را حاصل كردم « 1 » . و در اين مجلس فصلى چند ديگر مشتمل بر مخاشنهء بسيار ذكر رفت كه در اعادهء آن فايده نيست . و شرف الدّين نايب عراق يكى را سبب مهمّات عراق با من فرستاده بود كه او را كمال مستوفى گفتندى و وزارت سليمانشاه كرده ، و چون نوبت سخن بوى رسيد با فصاحتى كه داشت دم نتوانست زدن . چون از خدمت علاء الدّين * بيرون شديم گفتم : با اين همه ترا چه بود كه بفصاحتى كه دارى سخن نتوانستى گفتن ؟ گفت : درشتى كردن تو با علاء الدّين نطق مرا فروبست و مرا بدگمان كرد ، چه علاء الدّين شكم اكاسره دريده ، و رگ گردن جبابره بريده ؛ من هرگز اميد نداشتم كه از آن مجلس بسلامت بيرون شويم . امّا حال بر خلاف توهّم او بود ، چه علاء الدّين مرا از جملهء رسولان سلطان بمزيد انعام و احسان مخصوص كرد و عطاى وافر داد ، و بخلع و صلات بسيار وداع كرد ، و گفت كه اين مردى درست و درشتست . و مجموع آنچه به من داد از نقد و جنس بسه هزار دينار رسيده بود ، و سى پاره خلعت بمتعلّقانم داد . و من در قلعهء خود بخراسان خانقاهى ساخته بودم ، و خواستم در الموت سرى چند گوسفند بخرم ، و بر آن
--> ( 1 ) - در متن عربى گويد بسكهء غياثى غورى پرداختند ، كه ظاهرا سكهء ابو الفتح محمد بن سام مراد باشد .